پ. ژانویه 2nd, 2020

زندگی با علمی نو و عشقی تازه

با علم,خوب زندگی کنیم

نجف خانه ی پدر بود.

همین یک جمله در مورد نجف حق مطلب را ادا میکند.توی خانه ی بابا، یک جور دیگر راحتی. دلت قرص است، غم نداری، اصلا مگر می شود دست نوازش پدرانه باشد و تو لب باز کنی به گله و شکایت؟نه.زل می زنی به ایوان طلا، اشک میریزی، تا پدر نازت را بیشتر بخرد.کربلا.کربلا،کربلا…کربلا برای من مانند یک سکوت طولانی ست.مات بودم، عین آدم های گنگ، کر و لال.نه اشکی، نه حرفی.سرگردان میان بین الحرمین، کمی به جلو، کمی به عقب. سلام اول، سلام دوم…اذن دخول از که بگیرم؟ پرسه ای میان خواب و بیداری..روبه روی ضریح امام حسین، زیر قبه، لال شده بودم. بدون قطره ای اشک.اما همین که دستم گره خورد به ضریح علمدار، بغض راه بازکرد .